حسن پيرنيا ( مشير الدوله ) و عباس اقبال آشتيانى
465
تاريخ ايران از آغاز تا انقراض سلسله قاجاريه ( فارسى )
مغول واقع شد مردانه جنگ گريز كرد تا از مقابل ايشان جانى بدر برده بلرستان گريخت و ميسره و قلب قشون او از هم متلاشى شد و بيشتر امرا و سرداران رشيد او در اين واقعه كشته شدند و بقية السيف لشكريان نيز جمعى بفارس و كرمان و عدّهاى هم بآذربايجان فرار كردند ، دو روز بعد قسمت دست راست سپاه جلال الدين به اين خيال كه دو قسمت ديگر لشكريان در اصفهانند از كاشان به اين شهر برگشتند ولى همين كه از حالت زار سلطان و سپاهيان او آگاه شدند ايشان هم پراگنده گرديده در اطراف و اكناف متوارى شدند و مردم اصفهان كه تا اين تاريخ از دستبرد لشكريان مغول مصون مانده بودند بواسطهء نزديك شدن ايشان و بيخبرى از احوال سلطان در اضطراب و پريشانى غريب افتادند و هيچ كس نميدانست كه بر سر سلطان چه آمده و نقشهء مغول بعد از غلبه بر او چيست . امّا مغول كه صدمات بسيار ديده و دوچار تلفات زياد شده بودند بعد از سه روز بعجله برى و خراسان برگشتند و با حالى پريشان از جيحون گذشته باردوگاه اوّل خود رجعت نمودند . مدّت هشت روز اهالى اصفهان از سلطان بى خبر بودند و غالبا تصور ميكردند كه او در جنگ كشته شده تا پس از اين مدت جلال الدّين باصفهان وارد شد و مردم ببشارت ورود او جشن گرفتند و شاديها كردند . جلال الدين چند روزى در اصفهان ماند و فراريان لشكر بار ديگر از اطراف گرد او جمع آمدند و سلطان كه از غالب سران لشكرى بعلّت مسامحهء ايشان در جنگ در خشم بود امر داد تا كسانى را كه در كار محاربه سستى كرده بودند مقنعه بر سر انداختند و در محلّات شهر گرداندند بر خلاف باشخاصى كه جانفشانى نموده و از پايدارى و دفاع خوددارى نكرده بودند خلعتها داد و غالب ايشان را بالقاب خانى و ملكى ملّقب و مفتخر ساخت بعد بتعقيب مغول برى شتافت . امّا غياث الدّين كه بواسطهء كشتن يكى از خواص برادر از او انديشناك بود و به همين علت در حين جنگ گريخت پس از فرار از اصفهان بخوزستان رفت و چون در آن ناحيه نتوانست بماند ابتدا به صاحب الموت پناه برد و بعد راه كرمان را پيش گرفت